چ ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
فرصت سوزی اصلاح طلبانه و ائتلاف
فرصت سوزی (و به نوعی قدرت سوزی و وحدت سوزی) یکی از ویژگیهای بارز چپ های مسلمان ایران است.
در سالهای پیش از ۱۳۶۸ و در دوره ی رهبری امام، همواره متکی به پشتیبانی های امام بودند. هر جا مشکلی پیش می آمد و راست ها، گره در کار چپ ها می نهادند، بدون اینکه به اجماع قدرتمندی برسند و خودشان دست به کار شوند و سازماندهی شده عمل کنند، دست از پا درازتر، نزد امام می رفتند و با اتّکا به حمایت امام، کارشان را پیش می بردند.
پس از دست دادن امام و پشتیبانی های مستقیمشان، جلوی هاشمی ایستادند و روی حمایت های «سید احمد» حساب ویژه ای باز کردند. حسابی که چندان پایدار نماند و در روزهای پایانی سال ۱۳۷۳، با درگذشت «یادگار امام» بسته شد! از آن به بعد بود که عزلت نشینی چپ ها بیشتر از قبل شد.
تا اینکه انتخابات ۱۳۷۶ فرا رسید. خانواده ی امام هم از «سید محمد خاتمی» حمایت کردند. سرمایه های کارگزاران سازندگی و طرفداران هاشمی هم در اختیار تبلیغات خاتمی قرار گرفت. خاتمی به ریاست جمهوری برگزیده شد. از اینجا بود که مجدداً فرصت سوزی آغاز شد!
در انتخابات مجلس ششم، مجدداً در برابر هاشمی ایستادند. هر چند آن ایستادگی به مذاق خیلی ها خوش آمد، اما اصلاح طلبانی که تجربه ی انتخابات مجلس چهارم و ایستادگی در برابر هاشمی را داشتند، نباید به این سادگی به هاشمی پشت می کردند. این شد که در انتخابات مجلس هفتم، دسته جمعی ردّ صلاحیت شدند و صدای اعتراضی از هیچ کس جز همان اصلاح طلبان شنیده نشد و البته به گوش هیچ کس هم نرسید!
گذشت و گذشت تا انتخابات ریاست جمهوری نهم فرا رسید. ۴ پاره شدن اصلاح طلبان شکست قطعی را در برابرشان تصویر می کرد، اما کسی به این اتفاق وقعی نگذاشت و بدون اجماع روی یک کاندیدا، وارد انتخابات شدند. خیلی ها (مثل خود ما که در دور اول،مخالف پر و پا قرص هاشمی بودیم) در دور دوم، «آری» اجباری به هاشمی دادند و خیلی های دیگر، رأی «نه» به هاشمی!
به قدرت رسیدن راست افراطی (که بعد از انتخابات، تا توانست چپ شد!)، نشان داد که یک فرصت دیگر از دست رفته است. فرصت وحدت و اجماع! هاشمی به کناری نشست و تا انتخابات خبرگان رهبری منتظر ماند.
در انتخابات خبرگان رهبری، یک اتحاد و ائتلاف نانوشته در بین بسیاری از مردم و حتی برخی اصلاح طلبان شکل گرفت. تا جایی که رأی به هاشمی و حتّی «حسن روحانی» (و به قولی، راست مدرن و راست سنتی معقول) در برابر «مصباح یزدی» و نزدیکانش (یا به قولی همان راست افراطی) تنها کاری بود که خیلی ها (و از جمله خود ما!) انجام دادند. گفتیم انتخاب است بین بد و بدتر! هاشمی با اختلاف فاحش نفر اول تهران شد و روحانی هم روانه ی خبرگان رهبری. جایی که به نوعی، مجلس ریش سفیدان و لویی جرگه ی ایرانی است. جایی که خیلی از تصمیمات حاکمیت از دل آن بیرون می آید. درست است که هیچ کس فشارهای زمان هاشمی و سوابق منفی هاشمی را از نظر دور نمی کرد، اما شاید ریاست هاشمی بر خبرگان رهبری، در کنار مجمع تشخیص مصلحت نظام، پایگاهی میشد برای فریاد علیه راست افراطی ِ چپ شده. فریادی که اگر چه نتوانست چندان جلوی تخریب ۱۶ سال تلاش دولتهای سازندگی و اصلاحات را بگیرد، اما خودش غنیمتی شد در این وانفسا! و چه دردی داشت این غنیمت …
از اینجا به بعد بود که ضرورت ائتلاف مشخص تر شد؛ حتی ائتلاف با راستهای سنتی معقول و راستهای مدرن!
در نظرسنجی ای که یکی دو ماه پیش، در متروی تهران از مردم صورت میگرفت، دو دسته گزینه مطرح میشد: انتخاب بین «احمدی نژاد و خاتمی» و انتخاب بین «احمدی نژاد و روحانی». و این نظرسنجی (از سوی هر گروهی که برگزار میشد)، نوید ظهور عقلانیت در بخشی از مخالفان دولت افراطی نهم را میداد. عقلانیتی که ضرورت ائتلاف را نشانه گرفته بود.
اما وقتی گزارشهای مربوط به جلسات هماهنگی گروه های دوم خرداد و مخالفتهای برخی گروه های به اصطلاح پیشرو اصلاح طلب با این ائتلاف عقلانی را می خواندم، با خودم گفتم که نکند اصلاح طلبان باز هم اشتباه کنند و تک روی کنند و فرصت ائتلاف و ذره ای اصلاح را بسوزانند!
به نظرم حتی اگر اصلاح طلبان در نهایت به اجماع روی فردی مثل خاتمی برسند ( که روابط حسنه ای با برخی از راستهای مدرن مانند حسن روحانی و همفکران و نزدیکانش دارد ) و آن فرد هم قبول کند که در انتخابات شرکت کند، باید تلاش کنند تا افرادی مانند روحانی را از شرکت در انتخابات منصرف و به ائتلاف دعوت کنند. اینطور می شود که رأی آن فرد مقبول، به حدّی خواهد شد که حتی با خواب یک هفته ای (بجای یک خواب چند ساعته ی شبانه) هم نخواهد شکست! چون آن رأی، رأی افراد قدرتمندی خواهد بود که نفوذ بالایی در حاکمیت دارند و مطمئناً این بار، به این راحتی در برابر «بداخلاقی انتخاباتی» سکوت نخواهند کرد. مگر اینکه فشار به قدری باشد که انتخابات را تبدیل به «آخرین انتخابات» (۱ و ۲ و ۳) کند!
س ۱۵ مرداد ۱۳۸۷
به بهترین دوست
ساعت ۰۰:۲۰ بامداد، ۱۴ مرداد ۱۳۶۴ …
تو در بامدادی باشکوه آمدی، ۲۲ سال و نیم گذشت تا شکوه بامداد من شدی. یک دنیا زندگی تقدیم تو …
—————————————————–
پانوشت: خطاب به صاحب ستون سمت چپ
س ۸ مرداد ۱۳۸۷
شاید آخرین انتخابات (۳)
اینکه اصلاح طلبان باز هم بدون برنامه پا پیش بگذارند، پیروز انتخابات بشوند و در روز مبادا، برگ برنده ای برای رو کردن نداشته باشند، سرخوردگی و یأس را در بین مردم و خصوصاً آنهایی که رأی مجدد به اصلاحات داده اند، تشدید میکند. اگر قرار باشد باز هم (به فرض محال) مطبوعات پا بگیرند و فضای رسانه ای کشور پویا و شاداب بشود و ناگهان همه ی روزنامه ها، فلّه ای تعطیل بشوند و اصلاح طلبان برنامه و اهرم فشاری برای مقابله با این مسئله نداشته باشند، همان بهتر که محترمانه از انتخابات کنار بکشند و اجازه بدهند تکلیف خیلی چیزها روشن شود!
انتقادی که به نظرم این روزها نسبت به اصلاح طلبان باید مطرح شود این است که چرا مثلاً در انتخابات مجلس هشتم (که فقط در تهران، در اتفاقی نادر، ۲۹ نفر از لیست جبهه متحد رأی آوردند و فقط یک اصلاح طلب قلابی به نام علیرضا محجوب راهی مجلس شد و تقلب به وضوح مشاهده گردید)، هیچ عکس العمل جدی و عملی از سوی اصلاح طلبان ندیدیم؟ چرا برنامه ای گذاشته نشد و سران اصلاح طلبان به همراه بقیه، با دعوت از طرفدارانشان و سایر منتقدان، اعتراضشان را به صورت علنی و عملگرایانه نشان ندادند؟
فرض میکنیم طبق گفته دوستان اصلاح طلب (یک موردش را خودم در گفتگو با سعید شریعتی شنیدم)، «اگر سران اصلاح طلبان هم در تجمعی اعتراضی شرکت بکنند، درگیری پیش خواهد آمد و ما نمی خواهیم خون از دماغ کسی بیاید»! برای من سؤال پیش آمده که خیلی از کسانی که در دوران جنگ، فریاد شهادت طلبی سر داده بودند و فرزندان مردم را به دفاع از میهن و دین فرا می خواندند، حالا چه شده که به نام «خون از دماغ کسی نیامدن»، خودشان لباس عافیت طلبی پوشیده اند؟ مردم تا کی باید خون دل بخورند؟ خون دل بخورند که خون از دماغ کسی نیاید؟ یا خون از دماغ برخی مدعیان اصلاح طلبی نیاید؟ سؤال دیگر این است که اگر اطمینان دارید که با برگزاری چنین تجمعی با حضور سران اصلاح طلب و منتقد، کار به درگیری و خون از دماغ کسی آمدن می کشد، پس تکلیف روشن است؛ اصلاً چه دلیلی دارد به رقابت با چنین گروه خشن و بی اصولی بپردازیم؟
حالا فرض میکنیم که این برداشت و تلقی من از اتفاقات پیش آمده، شدیداً تندروانه و غیر منطقی است! من با همین برداشت غیرمنطقی، با احتمال خیلی بالا، در انتخابات ریاست جمهوری دهم شرکت خواهم کرد و دیگران را هم به شرکت در انتخابات تشویق میکنم. اما اگر این روندِ اعتراض جدی نکردن در انتخابات ریاست جمهوری دهم هم تکرار شود، دیگر قید اصلاح و اصلاحات و اصلاح طلبی را خواهم زد. چون حس میکنم کسانی که نام اصلاح طلب را یدک می کشند و ما به آنها رأی میدهیم، تعدادی سودجو و قدرت طلب هستند که بی دلیل به آنها دل خوش کردیم و بی دلیل از آنها انتظار اصلاح داشتیم! بودن در متن یا حتی حاشیه ی قدرت، خیلی برایشان مهم تر است تا اصلاح وضعیت اسفبار کشور و مردم! آن وقت است که عنوان مطلبم می شود «شاید آخرین انتخابات» …
——————————————————
پانوشت: فکر میکنم در این شرایط، بهترین روش شرکت در انتخابات را عبدالله نوری در پیش گرفته است: اگر تأیید شد، همه پشتش بایستند. اگر هم رد صلاحیت شد، باز هم همه پشت هم بایستند و کاندیدای جایگزین معرفی نکنند. اما میشد این روش بهتر هم بشود! اینکه اگر رد صلاحیت شد، علناً اعلام تحریم کنند. اگر هم تأیید شد و تقلب در اعلام نتایج صورت گرفت، اعتراض جدی و علنی و عملی بکنند. باید تکلیف را با انحصارطلبان روشن کرد …
چ ۲۶ تیر ۱۳۸۷
شاید آخرین انتخابات (۲)
شما وضعیت گرانی در شهرهای بزرگ، خصوصاً تهران را در نظر بگیرید! فرض کنید که طبق برخی پیش بینی ها، سهم یارانه ی هر نفر، سالانه ۱.۵ میلیون تومان باشد! این مبلغ، مسلماً در تهران و شهرهای بزرگ، بیشتر از ۳-۴ ماه برای یک نفر دوام نخواهد داشت. اما همین مبلغ در شهرستانهای کوچک و روستاها و دهات، مبلغ کمی نخواهد بود. پس به همین سادگی و با تبلیغات وسیع تلویزیونی، آرای بسیاری از شهرهای کوچک و روستاها به صندوق شخص احمدی نژاد (و نه حتی محافظه کاران) ریخته خواهد شد. این را هم می شود گفت تأثیر مستقیم طرح تحول اقتصادی بر انتخابات دهمین دوره ی ریاست جمهوری اسلامی ایران!
اما تعداد آرای خاموش شهرهای بزرگتر هم کم نیست. فکر کنم بد نباشد این آرا را به سمتی که می تواند به بهبود این وضعیت اسفبار جامعه کمک کند، پیش ببریم! باز هم میرسم به همان مطلب قبلی: کاری که ما می توانیم بکنیم این است که این آرای خاموش را در انتخابات فعال کنیم.
در مورد حضور یا عدم حضور شخصی مثل خاتمی هم، با اینکه از کرّوبی و دار و دسته ی افتضاح ملی اش خوشم نمی آید، اما تا حدودی با این حرفشان که حضور خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری دهم مصداق دیکتاتوری است موافقم! اما اینکه حضور خاتمی در انتخابات دیکتاتوری است، این نتیجه را به دست نمی دهد که کرّوبی وارد معرکه ی انتخابات بشود و همان دیکتاتوری شبه دمکراسی را هم از بین ببرد. بهرحال فکر میکنم در شرایطی که الآن در آن قرار داریم، حضور فردی مثل خاتمی، بهتر از حضور کمرنگ امثال دکتر عارف، دکتر نجفی، کرّوبی و خیلیهای دیگر است! به این دلیل که شکستن رأی بالا و تقلب در آن، خیلی سخت تر از رأی شکننده ی دیگران است؛ البته اگر روند آماده سازی انتخابات طوری پیش برود که برای خاتمی، پیش بینی رأی بالا خیلی سخت نباشد!
مشکل حضور مجدّد خاتمی از جای دیگری نشأت میگیرد: عدم ظرفیت سازی و پرورش نیروی صحیح از سوی اصلاح طلبان در دوران قدرتشان! این ضعف اصلاح طلبان هم نمونه ی دیگری از فرصت سوزیهایشان بود. وقتی برای انتخابات مجلس ششم آماده می شدند و پیش بینی پیروزی قاطعشان در انتخابات چندان دشوار نبود، نمیشد به جای حضور مجدد امثال بهزاد نبوی، افرادی مانند مهندس موسوی خوئینی یا فاطمه حقیقت جو در لیست انتخاباتی اصلاح طلبان بیشتر می شدند؟ نمیشد به جوانترها فضا داد؟ جوانترهایی که دل و جرأتشان را هم خیلی خوب به رخ همه کشیدند! اما مشکل اینجا بود که بعضی ها، دلشان برای قدرت و حکومت خیلی تنگ شده بود! همین مسئله ی قدرت طلبی تعدادی از احزاب اصلی اصلاح طلب، بارها باعث شده که تا مرز بیخیالی و شرکت نکردن در انتخابات پیش بروم! اما در نهایت و سر بزنگاه، نظرم عوض شده و با دل چرکین، به لیستی رأی داده ام که انتخاب بین بد و بدتر بوده! اما چه میشد که در نهایت رأی میدادم و هنوز هم تنها راه اصلاح را همین رأی دادن می دانم؟ همین رأی دادنی که خیلی از مواقع درست چند ساعت بعد از پایان انتخابات، به خاطر تبلیغات کثیف صدا و سیما، تا چند روز اعصابم را به هم می ریزد!
بعضی مواقع هست که آنقدر وضعیت ناامید کننده و شرکت در انتخابات مسخره است، که حرفی برای گفتن نیست! مثلاً انتخابات مجلس هفتم، که من هم در آن وضعیت، اصلاً سعی کردم خیلی پیگیر قضایای انتخابات نشوم و رأی هم ندادم! اما از همان موقع، با دیدن وضعیت اسفبار مجلس هفتم و مشکلاتی که به سرعت برای مملکت پیش آوردند، بهتر دیدم که حداقل با شرکت در انتخابات، نیروهایی که رگه هایی از عقلانیت در آنها وجود دارد را انتخاب کنم. خوب مسلم است که دیگر به این راحتی اشتباه نمی کنند و مجلس و شورای شهر را به طور یکدست به اصلاح طلبان نمی دهند، اما فکر میکنم باید به همان چند نفر هم که ممکن است با راهیابی به مجلس و شورای شهر کاری بکنند و میزان فاجعه را کاهش بدهند، دل خوش کرد! و این یعنی دردناک ترین توجیه برای حضور در انتخابات؛ که البته من این درد را به مرگ (چیزی مثل مجلس هفتم) ترجیح میدهم!
ادامه دارد …
د ۲۴ تیر ۱۳۸۷
شاید آخرین انتخابات (۱)
موضوعی که این روزها نقل خیلی از محافل شده، انتخابات ریاست جمهوری دهم (سال آینده) است. انتخاباتی که مسلماً تکلیف خیلی چیزها را برای خیلی ها (مثل ما و خیلی از دوستان اطرافمان) مشخص خواهد کرد: ادامه ی زندگی در ایران، امید به بازگشت به روزهای بهتر، امید به زندگی بی دغدغه تر، زندگی با آرامش بیشتر، بازگشت کشور به دوران برنامه ریزی و داشتن حساب و کتاب و …
آنقدر این قضیه جای بحث دارد که در یک یا چند مطلب وبلاگی - که اصولاً باید خلاصه باشد تا فریاد امثال مهدی هم در نیاید - نخواهد گنجید. مواردی که خیلی ذهنم را مشغول کرده است، می نویسم، بقیه اش به عهده ی بقیه ی دوستان که اگر دوست داشتند، در این مورد بنویسند تا حداقل در این حلقه ی دوستانی که هستیم، به یک دیدگاه تقریباً مشترک برسیم و ما هم به سهم خودمان برای نجات کشور کاری انجام بدهیم!
این روزها سایتی با عنوان «یاری، درخواست ایرانیان برای کاندیداتوری سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری دهم» راه اندازی شده است که نامش گویای همه چیز هست! اما، تعداد افرادی که در این سایت از خاتمی خواسته اند که برای انتخابات ریاست جمهوری دهم کاندیدا شود، نباید مثل انتخابات ریاست جمهوری نهم فریبمان بدهد! آنجا که در بیش از ۹۰ درصد نظرسنجی های اینترنتی، اصلاح طلبان و حتی شخص «دکتر معین» به عنوان پیروز انتخابات معرفی میشد. موضوع چندان پیچیده نبود؛ درصد بالایی از کسانی که به اینترنت و فضای آزاد اطلاعاتی دسترسی دارند، از قشر متوسطِ به بالای جامعه هستند که معمولاً در بین این افراد دیدگاه های اصلاح طلبانه و منتقدانه بیشتر مشاهده می شود. مشخص است که خیلی از این افراد به احمدی نژاد یا قالیباف رأی نخواهند داد (البته اگر بنا بر انتخاب فقط از بین قالیباف و احمدی نژاد بود، فکر میکنم احتمال اینکه قالیباف رأی بیاورد، بیشتر بود و خود من هم حتماً یکی از رأی دهندگان به قالیباف می بودم!). بهرحال این سایتهای اینترنتی و نظرسنجی ها و صحبتهای صورت گرفته در بین قشر دانشگاهی و رو به بالای جامعه - البته از نظر فکری - فقط و فقط گول زننده هستند و واضح است که نباید دلمان را به این حرفها خوش کنیم. باید کاری بکنیم! باید از حالا شروع کنیم! باید در جمع های دوستانه و خانوادگی تا می توانیم صحبت کنیم و افراد مختلف را برای حضور در انتخابات سال آینده و رأی دادن به اصلاح طلبان (چه خاتمی، چه غیر خاتمی) راضی کنیم. کار سختی است، اما تک تک حرکتهای حساب نشده و ساده لوحانه ای که هر روز از دولتی های نهم سر میزند، کار را برای ما ساده تر خواهد کرد!
اما در این بین، نباید از برنامه های محافظه کاران هم غافل بشویم و برای خودمان در فضایی لطیف و خوش بینانه، فقط شعار بدهیم! (لفظ محافظه کار را به جای لفظ رایج «اصولگرا» بکار می برم، چون «اصولگرا» و کسی که پایبند به اصول است، به این راحتی دروغ نمی گوید، تقلب نمیکند و …). مثال میزنم تا موضوع روشن تر شود:
طرح تحول اقتصادی دولت نهم به یکباره و یکسال مانده به انتخابات سر و کله اش پیدا می شود. طرحی که صحبت جزئی و انتقاد از آن، مطمئناً تا مدتها موضوع بحث اقتصاددانان و کارشناسان خواهد بود. همین که چنین طرحی، در چنین برهه ای از زمان مطرح می شود و قرار است اینهمه کارشناس را سرگرم کند و فکر کسانی که مثل ما دغدغه ی انتخابات و آینده ی کشور را دارند به خودش مشغول کند (نمونه اش همین نوشته ی من!) و افراد زیادی را وادار کند که به راه های مقابله با «استفاده ی تبلیغاتی آن» فکر کنند، خودش یک موضوع است که به نظرم می توان آن را تأثیر غیرمستقیم این طرح بر انتخابات در نظر گرفت؛ مسئله ی دیگر این است که این طرح چه تأثیر مستقیمی روی انتخابات سال آینده خواهد داشت!
ادامه دارد …
پ ۲۰ تیر ۱۳۸۷
درگیری در شمال غرب تهران در آستانه ی ۱۸ تیر
در آستانه ی سالگرد فاجعه ی ۱۸ تیر ۱۳۷۸، در شمالغرب تهران درگیریهای شدیدی رخ داد. برای ما عجیب بود که چرا کوچکترین خبری از این درگیری ها توسط هیچکدام از رسانه های داخلی و خارجی مخابره نشد!
در این درگیری ها که از ساعات ابتدایی بامداد ۱۶ تیر ۱۳۸۷ آغاز شد، گروه ویروس های فشار [کلیک کنید]، در اقدامی ناجوانمردانه، با حمله به خوابگاه دو تن از دانشجویان دانشگاه های صنعتی امیرکبیر و علم و صنعت ایران، اقدام به ضرب و شتم این دو دانشجو نمودند. این دو دانشجو با مراجعه به یکی از سران مخالف سرسخت ویروس ها [کلیک کنید]، از وی طلب یاری نمودند. وی با هماهنگی با یکی از مراکز مبارزه با ویروسهای فشار [کلیک کنید]، تعدادی نیرو [کلیک کنید] برای کمک به نیروهای انتظامات [کلیک کنید] داخل خوابگاه ارسال نمود.
در حال حاضر درگیری ها در این منطقه همچنان با شدت ادامه دارد.
دانشجوی دانشگاه صنعتی امیرکبیر که بشدت مضروب شده است و تحت مداوا قرار دارد، از ضعف نیروهای کمکی ارسال شده به منطقه ابراز ناراحتی نمود و خواهان ارسال نیروهای قوی تر برای مقابله با ویروسهای فشار نمود که مورد پذیرش «فرد مخالف سرسخت ویروسها» قرار نگرفت.
از آثار بجا مانده از تخریبهای ویروسهای فشار، می توان به تغییر صدای یکی از دو دانشجوی یاد شده (که همان دانشجوی دانشگاه صنعتی امیرکبیر است)، آب ریزش بینی وی، بیرون روی شدید و سرفه و درد و کوفتگی شدید اشاره نمود.
———————————————
پانوشت ۱: با مراجعه به لینکهای مشخص شده با عبارت [کلیک کنید] موضوع را حتماً متوجه شده اید. از دوستانی که با جستجوی کلماتی مانند «عکسهای ۱۸ تیر»، «۱۸ تیر»، «درگیری ۱۸ تیر» و … وارد این وبلاگ خواهند شد، پیشاپیش عذرخواهی می کنم. اما خیلی حال داد! تا شما باشید دلتون رو به اتفاقاتی که نخواهد افتاد، خوش نکنید!
پانوشت ۲: طی چند روز اخیر، متوجه شدم که هیچ کامنتی برای مطالب جدید وبلاگمون گذاشته نشده. متعجب شدم! چون حداقل فحش میدادند بعضی ها، بعضی موقعها! اما این بار خبری نبود! پژمان هم گفت که نمیشه کامنت گذاشت! رفتم توی دیتابیس کامنتها رو نگاه کردم، دیدم همه ی کامنتهای چند روز اخیر، spam شده اند! در حالی که پیش فرض کامنتها spam نیست! کامنتها رو برگردوندم به حالت معمول! اما هر چی تلاش کردم، نتونستم بفهمم مشکل تنظیمات وبلاگ از کجاست که هنوز هم کامنتهای جدیدی که گذاشته میشند وارد «صف بررسی» میشند! خلاصه اینکه اگه کامنت گذاشتید و اضافه نشد، دوباره نذارید کامنت رو. کامنتتون وارد صف بررسی میشه و من سریع تأییدش میکنم تا وقتی که کامل تنظیمات رو درست کنم!
ج ۱۴ تیر ۱۳۸۷
بازگشت افشین قطبی به پرسپولیس
حتماً همه خبر را شنیده اند: قطبی مجدداً سرمربی پرسپولیس شد!
به نظرم قطبی با این تصمیمش بزرگترین اشتباه را در زندگی اش انجام داد و مسئولین پرسپولیس هم تصمیم اشتباهی گرفتند. به چند دلیل و با یک توضیح:
توضیح: حرفها و دلایلی که در زیر می خوانید، حرفهای یک پرسپولیسی دو آتشه (اما تا حدودی منطقی) است که بعد از گل قهرمانی پرسپولیس مقابل سپاهان، از شدت فشاری که بهش وارد شده بود، حدود یک دقیقه داشت گریه میکرد! و صد البته میداند این نوع طرفداری ها و حرص خوردنها، کار آدمهای دیوانه است! اما بهرحال دیوانگی هم عالمی دارد برای خودش. توضیح آخر هم اینکه، هر کس مربی پرسپولیس بشود، باز هم طرفدار این تیم هستم و دوست دارم آن مربی و تیمش، همیشه بهترین نتیجه ها را بگیرند.
اما دلایل و انتقاداتی که از بازگشت قطبی به پرسپولیس دارم:
۱- مطمئناً هدف اول قطبی (و هر مربی دیگری که یک تیم قهرمان فصل قبل را تحویل می گیرد)، حضور موفق در جام باشگاه های آسیاست!
اما موضوع خیلی ساده است. اگر بازیهای فصل گذشته ی پرسپولیس را دیده باشید، متوجه می شوید که بازیهای اول فصل که پرسپولیس با ۳-۴ گل پیروز میشد، سبک بازی، کاملاً مشابه سبک بازی زمان دنیزلی بود. بازی سرعتی و حرکتهای مورب از سمت راست و چپ و پاسهای کوتاه پشت محوطه ی شش قدم! اما هر چه به اواسط فصل و اوائل نیم فصل دوم نزدیک تر می شدیم، پرسپولیس روز به روز افت می کرد و بازی هوایی و بدون برنامه پرسپولیس، توی ذوق میزد! وقتی جلوی تیمی با سه مدافع بلند قد، سانترهای بلند روی دروازه انجام میشد، مشخص بود که نه مربی تیم برنامه ی خاصّی برای تیم داشته و نه بازیکنان کوچکترین انعطاف و درک صحیحی از فوتبال دارند! پرسپولیس در فصل گذشته، فقط نتیجه گرفت و فوتبال زیبایی انجام نداد!
ضمناً لیگ قهرمانان باشگاه های آسیا، لیگ برتر!! ایران نیست که برق شیراز (در شیراز) ۹۰ دقیقه روی دروازه ی پرسپولیس حمله کند و گل نزند و پرسپولیس یک موقعیت را به گل تبدیل کند و پیروز بازی بشود! لیگ قهرمانان آسیا، تورنمنت مربیان با برنامه و بازیکنان هوشمند است که به این سادگی ها، به کسی باج نمی دهند!
با توضیحاتی که در مورد بازیهای فصل گذشته ی پرسپولیس دادم، به نظر شما این تیم در جام باشگاه های آسیا نتیجه خواهد گرفت؟
۲- قطبی در اوج محبوبیت پرسپولیس را ترک کرده بود و می توانست سالهای سال، خاطره ی خوش قهرمانی و شخصیت فوق العاده مؤدب و با فرهنگش را در بین هواداران پرسپولیس (و حتی هواداران تیم های دیگر بخاطر شخصیتش) زنده نگه دارد. وقتی فردی مثل حمید استیلی (که صحبتهایی در مورد حضورش در ائتلاف آبادگران شورای شهر سوم هم شنیده میشد و البته همان موقع، خودم عکسهایش را در بین کسانی که الآن هم شورای شهر را در قبضه دارند، دیدم)، چشم دیدن امثال قطبی و موفقیت هایش را نداشتند، مسلماً افراد زیادی هستند که حاضر نیستند یک نفر به اینهمه محبوبیت برسد، و مطمئن باشید در کار او بیشتر از فصل گذشته سنگ اندازی می کنند. ما ایرانی ها هم که متخصص شماره ی یک افراط و تفریط هستیم! به محض اینکه تیم قطبی نتیجه نگیرد، بلافاصله بُتی که از قطبی ساخته ایم را می شکنیم و او را به فجیع ترین شکل ممکن تخریب می کنیم و پرونده ی قطبی را برای مدتهای طولانی در فوتبال ایران می بندیم.
۳- کاندیدای دیگری که برای سرمربیگری پرسپولیس وجود داشت، مصطفی دنیزلی بود. اگر بازیهای دو فصل پیش پرسپولیس را می دیدید، به وضوح بازی با برنامه و هجومی در این تیم دیده میشد. بزرگترین مشکلی که پرسپولیس در آن فصل داشت نبود مدافع و مهاجم آماده بود. مشکلی که در فصل گذشته و با حضور سپهر حیدری، نبی الله باقریها، محسن خلیلی و در مقاطعی «زیاد شعبو» و ماته و آمادگی پژمان نوری، تا حدّ خوبی رفع شده بود. اگر تیم فصل گذشته (منهای حاشیه سازانی مانند نیکبخت و شیث رضایی) در اختیار دنیزلی بود، مطمئناً با اختلاف زیادی پرسپولیس را به مقام قهرمانی می رساند. پرسپولیس در لیگ قهرمانان آسیا، باید به سبک تیم دنیزلی بازی کند تا نتیجه بگیرد!
حرفهای دیگری هم هست که در نهایت به این سه مورد ختم می شوند.
ابوذر می گفت نباید زود قضاوت کرد. اما من فکر میکنم اینها دلایلی عقلی و منطقی اند، نه زود قضاوت کردن! زود قضاوت کردن زمانی است که کار یک مربی را ندیده باشی و در موردش نظر بدهی؛ اما من یک فصل (۳۴ بازی) پرسپولیس و قطبی را دیدم و اینطور نتیجه گیری کردم. البته امیدوارم دلایل و نتیجه گیری هایم اشتباه باشند و پرسپولیس با قطبی در فصل آینده بهترین نتایج را بگیرد. هر چند خیلی بعید می دانم …






